بهاربهار، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

گل همیشه بهار مامانی وبابایی

بدون عنوان

یه مدتیه که نمیرسم واست مطلب بنویسم.در این مدت اتفاقات زیادی رخ داده که البته تو تقویمت یادداشت کردم.الان دیگه براحتی چهاردست وپایی میکنی.با سرعت به هر چیزی که بخوای خودتو میرسونی.از هر چیزی که جلوی دستت باشه میگیری و می ایستی.خیلی فضول و شیطون شدی.احساس مالکیت هم میکنی.
5 فروردين 1392

چهارتا مروارید با هم

نازدونه ی مامان چهارتا دندون بالاییش نیش زده.خدا رو شکر حالت خوب شده.دیشب بابایی واست سرلاک خرید.خوشت اومد.هر روز که میگذره به شیطنتات اضافه میشه.بعضی وقتا هم کارای خطرناک میکنی. واژه هایی که میگی خیلی بیشتر شده.وقتی با کسی صحبت میکنی هیچ دو واژه ی تکراری رو پشت سر هم نمیگی. ...
5 فروردين 1392

درگیریهای مامان

چند وقتیه خیلی درگیرم و نتونستم به وبلاگت سر بزنم.بصورت فشرده اتفاقاتی که در این مدت رخ داده رو واست مینویسم: مهمترین اتفاقی که افتاده اینه که حدود ١.٥ ماه پیش با مسواک به چشم باباجون زدی که بیشتر درگیری من به این دلیل بود.اول دیدش تار شد.بعد هم گاهی وقتا جایی رو نمیدید.درد هم داشت.بعد از کلی استراحت و.... الان خدارو شکر بهتره. دومین اتفاق مهم نامزدی دایی جون بود که در تاریخ ١٣٩١.١٢.١٥ در هتل شرکت نفت بود.خیلی خوش گذشت.امیدوارم خوشبخت بشن.
5 فروردين 1392

عکسهای 8_7 ماهگی

عاشق ژست گرفتنتم مامانی خودم. بعد از کلی بازی کردن خودت خوابیدی.توجه کن عزیزم عروسک به این بزرگی تو کجاشو دوست داری!!!!!!!!!!!!!!!!! ابتدای طشت سواری دخملو و امااااااااااااااااااااااا اینم اخرش. اولین ادم برفی  دیووووووووووووونتم مامان جون دخمل ورزشکار مامان که حتی تو خوابم ورزش میکنه.  ...
5 بهمن 1391

اولین دیدار

دیروز برای اولین بار دختر گلم با دایی جون احمد دیدار داشت.اولش یکم خجالت میکشید ولی بعدش خوب شد.در ضمن از بغل احمد اقا هم به زور بغل باباجونش اومد.روز خوبی داشتیم. 
24 دی 1391

فوت مینای عزیزمون

دیشب ساعت 12 پرنده کوچک ودوست داشتنی ما فوت کرد.مینا جون یک سال و شش ماه وپنج روز با ما بود.امیدوارم در کنار ما بهش خوش گذشته باشه.من وباباجون خیلی ناراحت شدیم.باباجون اونو تو باغچه عمه الهام گذاشت.امروز جاش واقعا خالیه.مینا جونم دوست دارم.هر کس این مطلبو میخونه لطفا واسش یه فاتحه بفرسته.ممنون. روحش شاد........... ...
18 دی 1391

عکسهای 7_6 ماهگی

    اینم اش دندونیمه.جاتون خالی.البته با یکم تاخیر در حال خوردن اولین سوپ   خودمم به تنهایی میتونم غذا بخورم اولین باری که تو رورویک نشستم اینجا هم دارم میرم سراغ مینا( پرنده ای دوست داشتنی که در حال حاضر 1.5 سالشه ) این فنجونو دوست دارم خب فرنی دوست ندارم.فقط بازی میکنم وبا حرکات ایزایی رو خودمو مامانم میپاشم بعضی وقتا هم دوست دارم اینجوری غذا بخورم این که میبینی دستمه  منگوله ی کلاهمه.در عرض چند صدم ثانیه کندمش اخ جوووووووووووون سفره ونوووووووووووووون شیطنت از چشم سیام میریزه....... دختر ورزش...
14 دی 1391